![]() |
||||||||
|
|
|
|||||||
|
|
اونا که بلدن بیان یکی می گفت : آدم ها به ۱۰ دسته تقسیم می شن اونائی که باینری بلدن و اونائی که بلد نیستن!
پ.ن: بالاخره بعد از یکسال برگشتیم....
نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 1388/02/03 ساعت 20:8 | لينک ثابت
خوشبختی میدونی خوشبختی چیه؟ فاصله یه بدبختی تا بدبختی دیگه! **************************************** پ.ن : خیلی دیر آپدیت شد چون بالاخره ما هم رفتیم قاطی مرغها....
نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 18:55 | لينک ثابت
او و من
با زهرخندي به خدا گفتم: داستان را تو مي نويسي! مي تواني جوري ديگر بنويسي! اما نمي خواهي! نه! با لحني حق به جانب جواب داد: راه را هم تو انتخاب مي كني! مي تواني از آن يكي بروي! اما نمي خواهي! نه! ...
نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/05/19 ساعت 9:6 | لينک ثابت
تجربه زندگی
چيزي كه آدمي را در بسترش ميخكوب مي كند، وحشت يك خواب نيست ... بلكه صدايي است كه مي گويد: بيدار شو! عزيز! ما به دنيا مي آييم تا روزي در غربت هايمان بميريم ... ولي عشق! مي تواند ما را در زيباترين مرگ، رهايي بخشد ... بگذار از درسهاي زندگي، هولناكيهايش را نيز تجربه كنيم ...
نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/05/19 ساعت 9:5 | لينک ثابت
کفشهای پاره
با خجالت وارد كلاس شد. مثل هميشه يه كلاس جديد و دوباره خجالت هميشگي. به خاطر شغل پدرش مجبور بود سالي چند تا شهر رو عوض كنه٬ خوب چه مي شد كرد؟ و باز هم مثل هميشه همه بچه ها اول به كفشاي پارش خيره شدن٬ و دوباره زمزمه ها شروع شد! نمي دونست چرا نمي تونه به اين اتفاق هميشگي عادت كنه؟ ديگه براش فرقي نميكرد كدوم پاشو پشت اون يكي قايم كنه چون ديگه هر دوتا لنگه به اندازه هم پاره بودن. ابرو هاشو گره كرده بود و صورتش از شرم سرخ سرخ شده بود. معلم جاشو بهش نشون داد. روي نيمكت نشت. جرآت نمي كرد به بغل دستيش نگاه كنه٬ مي دونست مثل هميشه دوتا چشم شيطون دارن به كفشاي پر از وصلش مي خندن! آب دهنش و قورت داد و آروم سرش رو به سمت چپ بر گردوند٬ دختر بچه آرام و نجيب روي نيمكت كناريش نشسته بود. چشماش مثل دو تا آينه بزرگ و درخشان بود كه پسر تو يه لحظه تمام زندگيش و توشون ديد! مو هاي طلايي دخترك تا نزديك كمرش مثل يه آبشار درخشان جاري بود و لبخندش مثل گرماي استوا تمام هيكل پسر رو در آغوش مي گرفت. به خودش اومد٬ به ياد كفشاي پارش افتاد و چشماش دويدن به طرف كفشاي دختر. خون تو رگاش منجمد شد! همه چيز تو اون لحظه براش متوقف شده بود٬ چون... اون فرشته كوچولوي ماماني٬ اصلآ پا نداشت.
نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/04/22 ساعت 9:51 | لينک ثابت
پیغمبر نقاش
موي تو غزل غزل ، پريشاني بود موضوع قصيده هاي قاآني بود . پيغمبر نقاش ، تويي ؛ وقتي كه : شاگرد كلاس اولت ، ماني بود .
نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/04/01 ساعت 7:25 | لينک ثابت
نوستالژی کودکانه
می گفت: بچه كه بودم مامان و كلافه ميكردم كه من از كجا اومدم؟ ميگفتم ميخوام از تو نافت برم هـــــــمون جائي كه بودم... تا اينكه يه بار مامانم گفت :عزيزم من و بابا يه روز كه رفته بوديم ميوه فروشي يه كلم خريديم ...خونه كه اومديم ديديم تو.. توي كلمي.... از اون روز به بعد ميوه فروشي كه ميرفتيم من كلم ميخواستم...مامانم هم با تعجب برام
نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 1386/03/28 ساعت 8:53 | لينک ثابت
عشق واقعی
موزز مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز مشهور آلماني،هيچ بهره اي از خوش اندامي نبرده بود.
نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 1386/03/28 ساعت 8:23 | لينک ثابت
اردی جهنم!!!
از چشمهاي من هيجان را گرفته ايد
نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 1386/03/15 ساعت 8:21 | لينک ثابت
خاطرات
از زخم هاي بزرگ
نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 1386/03/15 ساعت 8:20 | لينک ثابت
|
|||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
||