تبليغاتX
شرح بي نهايت
 
 

 

       

 

 

اونا که بلدن بیان

خوشبختی

او و من

تجربه زندگی

کفشهای پاره

پیغمبر نقاش

نوستالژی کودکانه

عشق واقعی

اردی جهنم!!!

خاطرات

من و ام اس : ویولت عزیز

كرم دندون

This is me

سيمياليسم

پاساژ

نازك نارنجي

m r & m r s 9 8 9 1 6 6 1

توهمات

نجف زاده

اردیبهشت 1388

فروردین 1387

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385

مهر 1385

تیر 1385

اردیبهشت 1385

فروردین 1385

اسفند 1384

بهمن 1384

دی 1384

آذر 1384

آبان 1384

مهر 1384

شهریور 1384

مرداد 1384

اردیبهشت 1384

 

     

اونا که بلدن بیان

یکی می گفت : آدم ها به ۱۰ دسته تقسیم می شن اونائی که باینری بلدن و اونائی که بلد نیستن!

 

پ.ن: بالاخره بعد از یکسال برگشتیم....

 

نوشته شده توسط رامین در پنجشنبه 1388/02/03 ساعت 20:8 | لينک ثابت                             


خوشبختی

میدونی خوشبختی چیه؟

فاصله یه بدبختی تا بدبختی دیگه!

****************************************

پ.ن : خیلی دیر آپدیت شد چون بالاخره ما هم رفتیم قاطی مرغها....

 

نوشته شده توسط رامین در چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 18:55 | لينک ثابت                             


او و من

با زهرخندي به خدا گفتم:

داستان را تو مي نويسي!

مي تواني جوري ديگر بنويسي!

اما نمي خواهي! نه!

با لحني حق به جانب جواب داد:

راه را هم تو انتخاب مي كني!

مي تواني از آن يكي بروي!

اما نمي خواهي! نه!

...

 

نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/05/19 ساعت 9:6 | لينک ثابت                             


تجربه زندگی

چيزي كه آدمي را در بسترش ميخكوب مي كند، وحشت يك خواب نيست ...

بلكه صدايي است كه مي گويد: بيدار شو!

عزيز!

ما به دنيا مي آييم تا روزي در غربت هايمان بميريم ...

ولي عشق! مي تواند ما را در زيباترين مرگ، رهايي بخشد ...

بگذار از درسهاي زندگي،

هولناكيهايش را نيز تجربه كنيم ...

 

نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/05/19 ساعت 9:5 | لينک ثابت                             


کفشهای پاره

با خجالت وارد كلاس شد.

مثل هميشه يه كلاس جديد و دوباره خجالت هميشگي.

به خاطر شغل پدرش مجبور بود سالي چند تا شهر رو عوض كنه٬

خوب چه مي شد كرد؟

و باز هم مثل هميشه همه بچه ها اول به كفشاي پارش خيره شدن٬ و دوباره زمزمه ها شروع شد!

نمي دونست چرا نمي تونه به اين اتفاق هميشگي عادت كنه؟

ديگه براش فرقي نميكرد كدوم پاشو پشت اون يكي قايم كنه چون ديگه هر دوتا لنگه به اندازه هم پاره بودن.

ابرو هاشو گره كرده بود و صورتش از شرم سرخ سرخ شده بود.

معلم جاشو بهش نشون داد.

روي نيمكت نشت.

جرآت نمي كرد به بغل دستيش نگاه كنه٬ مي دونست مثل هميشه دوتا چشم شيطون دارن به كفشاي پر از وصلش مي خندن!

آب دهنش و قورت داد و آروم سرش رو به سمت چپ بر گردوند٬

دختر بچه آرام و نجيب روي نيمكت كناريش نشسته بود.

چشماش مثل دو تا آينه بزرگ و درخشان بود كه پسر تو يه لحظه تمام زندگيش و توشون ديد!

مو هاي طلايي دخترك تا نزديك كمرش مثل يه آبشار درخشان جاري بود و لبخندش مثل گرماي استوا تمام هيكل پسر رو در آغوش مي گرفت.

به خودش اومد٬ به ياد كفشاي پارش افتاد و چشماش دويدن به طرف كفشاي دختر.

خون تو رگاش منجمد شد!

همه چيز تو اون لحظه براش متوقف شده بود٬

چون...

اون فرشته كوچولوي ماماني٬

اصلآ پا نداشت.

 

نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/04/22 ساعت 9:51 | لينک ثابت                             


پیغمبر نقاش

موي تو غزل غزل ، پريشاني بود

موضوع قصيده هاي قاآني بود .

پيغمبر نقاش ، تويي ؛ وقتي كه :

شاگرد كلاس اولت ، ماني بود .

 

نوشته شده توسط رامین در جمعه 1386/04/01 ساعت 7:25 | لينک ثابت                             


نوستالژی کودکانه

می گفت:

بچه كه بودم مامان و كلافه ميكردم كه من از كجا اومدم؟

ميگفتم ميخوام از تو نافت برم هـــــــمون جائي كه بودم...

تا اينكه يه بار مامانم گفت :عزيزم من و بابا يه روز كه رفته

بوديم ميوه فروشي يه كلم خريديم ...خونه كه اومديم ديديم تو.. توي كلمي....

از اون روز به بعد ميوه فروشي كه ميرفتيم من كلم ميخواستم...مامانم هم با تعجب برام

كلم ميخريد...اما تو تمامه كلم هاي دنيا حتي يه بچه پيدا نكردم!!!حتي هنوز شيطنتم كه گل ميكنه ميرم كلم ميخرم و حس ميكنم دارم يه بچه بي گناه و ميخورم!!.......از بچه گي دوست داشتم دوچرخم خيلي بزرگ باشه...واسه همين هميشه مامان و بابام نگران من بودن و علي رغم مواظبتشون دوچرخه مهدي (پسر خاله) رو بر ميداشتم و با سر و صورت زخمي ميومدم خونه..تا رفتم مهدكودك...يادش به خير مهد كودك طليعه تو پاسداران...(محض كساني كه با من تو يه مهد بودن!!!)...آمادگي بودم تئاتر انتخاب شدم...نقش قصه گو رو داشتم ..لباسم يه شاپرك بود...مادر پدر بچه ها اومده بودن تا هنر بچه كوچولوهاشون و ببينن...پرده كه رفت چشمم به جمعيت كه افتاد قاطي كردم و يه قصه قديمي كه عزيز جون برام تعريف ميكرد گفتم...مربيم هم خندش گرفته بود هم عصباني شده بود كه تمرين سه ماهشونو اون جوري خراب كردم....اما موقع جوائز كه رسيد يادمه مامان بابا ها براي من بلند ترين دست و زدن و من جايزه برتر و گرفتم....بزرگ تر شدم...دبستان رازي....يادمه مبصر بودم و تمام بچه شيطونا عاشقم بودن..آخه وقتي مبصر بودم برام مرام ميگذاشتن و شلوغ نميكردن....بگذريم...

 

نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 1386/03/28 ساعت 8:53 | لينک ثابت                             


عشق واقعی

موزز مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز مشهور آلماني،هيچ بهره اي از خوش اندامي نبرده بود.
او نه تنها قامتي كوتاه داشت بلكه گوژپشت هم بود.
روزي او يك تاجر هامبورگي را كه دختر بسيار زيبائي به نام فرومتيه داشت،ملاقات ميكند.
موزز يك دل نه صد دل عاشق او مي شود. اما فرومتيه به خاطر شكل ظاهري اش حتي نيم
نگاهي هم به او نمي كند.
روز رفتن كه فرا رسيد،موزز دل به دريا مي زند و از پله هاي ساختمان،رو به اتاق فرومتيه بالا مي رود تا بلكه فرصتي يافته و براي آخرين بار با او صحبت كند.
فرممتيه تصويري از زيبائي آسماني بود،اما با امتناع خود از نگريستن به او ، غم عالم را به دل موزز نشانده بود.
موزز پس از چندين بار تلاش بي ثمر براي به صحبت كشاندن وي،بالاخره خجولانه از او مي پرسد : آيا شما معتقديد كه پيمان عقد و ازدواج در آسمان ها بسته مي شود؟
فرومتيه كه هنوز كف زمين را مي نگريست ،پاسخ مي دهد : بله شما چي؟
موزز جواب مي دهد : بله من هم معتقدم ،اما ببينيد ، ملائكه به هنگام تولد هر نوزاد پسر ، اسم دختري را كه آن پسر با او ازدواج خواهد كرد به گوشش زمزمه ميكنند.
وقتي من متولد مي شدم ، اسم عروس مرا به گوشم زمزمه كردند و سپس افزودند كه زن شما گوژپشت خواهد بود. درست در همان لحظه و در همان جا به التماس در آمدم و گفتم :
آه خداي من ، داشتن يك زن گوژپشت واقعا يك فاجعه خواهد بود. به درگاهت التماس مي كنم
اي خداي بزرگ ، كه مرا گوژپشت گرداني و او را زيبا .
در همين لحظه فروميته سرش را بالا مي آورد و به چشم هاي موزز مي نگرد،انگار كه عميقا
در خاطرات گذشته غرق شده باشد.
او دستش را به طرف مندلسون دراز مي كند و تا آخر عمر همسر فداكاري براي او مي شود.

*********

پ.ن : برخی از عزیزان ناراحت شدن که چرا ایمیلها به تعداد نامتنابهی از برخیای دیگه فرستاده میشه و این کار صحیح نیست .برای شفاف سازس عرض کنم که اینها آدرس عزیزانی که بهشون سر زدم...همین ....خلاصه اگه کسی ناراحت شده ما گردنمون از موهم باریکتره

 

نوشته شده توسط رامین در دوشنبه 1386/03/28 ساعت 8:23 | لينک ثابت                             


اردی جهنم!!!

از چشمهاي من هيجان را گرفته ايد
اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد
ارديبهشت نيست كه ؛اردي جهنم است
لبهاي سرختان كه دهان را گرفته ايد-
به چرت و پرت و فحش و ... ؛ببخشيد مدتي است
ازشعرهام لحن و بيان را گرفته ايد
خانم جسارت است ! ببخشيد يك سؤال
با اخمتان كجاي جهان را گرفته ايد !؟
خانم ! شما كه درس نخوانديد پس كجا -
كي دكتراي زخم زبان را گرفته ايد !؟
خانم جواب نامه نداديد بس نبود !؟
ديگر چرا كبوترمان را گرفته ايد ؟

*
خانم عجالتا برويم آخر غزل
نه اين كه وقت نيست ؛ امان را گرفته ايد

اما به ما نيامده دل كندن از شما

 

نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 1386/03/15 ساعت 8:21 | لينک ثابت                             


خاطرات

از زخم هاي بزرگ
خط كوچكي باقي مي ماند
و از چشم هاي تو ...
چه بگويم !
خاطره ي آرنج هاي تو
بر تخت من
گود افتاده !

 

نوشته شده توسط رامین در سه شنبه 1386/03/15 ساعت 8:20 | لينک ثابت